تبليغاتX
شعر خاکستر
نوشته های بیژن داوری

هر گوشه‌‌ای ازین خاک

سبز و سپید و سرخ

پرچمی ازشرافت برپاست.

زمین

مشکوک و پیر و غمین

از تاریخ می‌پرسد:

می‌توانی نام هر شهید را

بر صفحه‌هایت

جاوید

نگاه داری

و عطر ایشان را در سراسر حافظه‌ی خویش بِپراکنی؟

و تاریخ

با دهانی مات

زمزمه می‌کند: در این دیار

هیچت نشانی از یاران هست ؟ ...

 

هر گوشه ای ازین خاک دیرین

به بلندای تاریخ و به گستردگی زمین

پرچمی برپاست

سبز و سپید و سرخ

به نشانه‌ی اینکه شجاعت و پایمردی

تا ابد پابرجاست...


 

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1390ساعت 17  توسط بیژن  | 

فارغ از زمین، رها از زمان

به جستجوی معنایی آمدی

که در هیچ انتظاری جلوه‌گر نمی‌شد.

پروانه‌های احساس

بر شانه‌هایت جاخوش می‌کنند

وقتی ساکت و آرام

به گوشه‌ای می‌نگری؛

و بادهای خنک از نیمه‌های شهریور

یادت را

بر شانه

کوچه به کوچه

در گستره‌ای به امتداد حرف‌هامان

می‌پراکنند.

زندگی

در آستانه ی مهری تازه است

که با سرمستی از طنین صدات

زاده ‌می‌شود.

 

به پشت سر نگاه نکن

که بی ‌شمار خاطره،

پیش رو،

در تقلای تبلور است،

اگر عشق

اختیار کنی

و سایه های ترس را

با همین دو دست معجزه گر

از بلندترین پروازگاه‌های امیدت برداری.

 

از انتهای هر سیاهی

نقطه‌ای روشن از مرز فردا پیداست

و در ابتدای هر روشنی

ترسی از هجوم دوباره در آن نهان؛

لبخند که می زنی

تمام دغدغه های دنیا تمام می‌شود...

 

با تو

هنوز می‌توان

به سوی چهار فصلِ باورها گام برداشت؛

در تو

هنوز می‌توان

از بی‌رنگیِ آشنایی نشانی یافت؛

از تو

هنوز می‌باید

سراغ لحظه‌های شگفت و ژرف فهم را گرفت...

 

عطش آفتاب را به باران نگاهت مهمان کن

تف زمین را به لطافت قدم‌هایت.

از پس پنجره سفر کنی

به ستاره‌ها

سخاوت سحر را هدیه کرده‌ای.

تو، به دنیا آمدی

تا فرصتی تازه به هستی داده شود...

 

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1390ساعت 22  توسط بیژن  | 

در نگاهت گم شدم من، کاش پیدایم کنی

یا به مهمانی دنیا غرق رویایم کنی

 

هیچ کس تنهایی‌‌ام را نیست محرم غیر تو

کاش نگذاری مرا تنهای تنهایم کنی

 

قطرهای افتاده بر دامان خاکم زآسمان

عاقبت ای کاش هم آغوش دریایم کنی

 

خانه کرده شب میان التهاب جاده‌ها

دست‌هایت را بده هم‌مرز فردایم کنی

 

مثل بازی‌های خوب کودکی بد نیست باز

بین «باشک‌»های قلبت عشق را قایم کنی

 

خستگی‌هام از صدای خنده‌هایت می‌درد

با بلندای همین احساس همپایم کنی

 

روبرو در آینه ، نزدیک تر از من به من

مانده تصویر من و تو تا هویدایم کنی ...


+ نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1390ساعت 22  توسط بیژن  | 

دیگر نیستم

کم کم

در صفحۀ روزگار،

همانی که

بودی و بردی

نفس ...


بی نفس

آن دم که پرنده تکفیر می شد

چه بی نفس به آسمان نگریستم

تا رد سپید پروازمان را

از آفاق خاکستریش

بگیرم

پس ...


پس واپسین نگاهت را

با اشک های سردم قاب میگیرم

تا باشد یادگاری برای قلبم

در

قفس ..

+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 22  توسط بیژن  | 

+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1389ساعت 15  توسط بیژن  | 

دلم گرفته ازین های و هویِ شهر شلوغ

ازین ستاره شمردن در آسمانِ دروغ

هزار آینه دور از دیارِ رویاهام

هنوز یادِ توام با خیال صبحِ فروغ

 

دلم گرفته ازین خوابِ نیمه کاره رهام

هجومِ فاصله ها  و سقوطِ خاطره هام

چقدر گسترۀ سردِ سینه ام تنگ است !

که هیچ اثر نکند در سکوتِ پنجره، هام

 

دلم گرفته ازین روزهایِ تکراری

به پایِ شب ستاره سوز هایِ تکراری

خروشِ حنجره ها  هم نشد گریز ازین

سکوتِ ممتد و لب دوزهایِ تکراری...

 

دلم گرفته ازین شوق هایِ بی فرجام

خطوطِ ممتدِ این راه هایِ بی انجام

سپرده تن به زوال و رسیده جان به جنون

دروغِ آینه ها بود اینکه پا برجام

 

دلم گرفته ازین حیله هایِ بی پایان

جهان بی هدف، وسیله هایِ بی پایان!

تو را که در میان پرسه هام گم کردم

شدم اسیرِ پشتِ میله هایِ بی پایان

 

دلم گرفته ازین انتظارِ تو در تو

تمامِ بغض هایِ بی قرارِ تو در تو

همیشه ناگزیر این فرارِ تو در تو

برای من ، برای شما اختیارِ تو در تو

 

دلم گرفته از این قال و قالِ شهرِ شما

نشیب قسمت ما و فراز بهرِ شما

«وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم»

همیشه کامِ ما و تا همیشه زهرِ شما ...

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1389ساعت 17  توسط بیژن  |