تبليغاتX
شعر خاکستر
نوشته های بیژن داوری

چه حرف ها در سینه

که آهسته

با تو نجوا نکردم

غنچه ها بی نوازش دست ها

و برگ ها بی طنین گام هایمان

راه پیش روی من و تو

انعکاسی از منطقِ تسلیم بود

تا خواستی همسنگ آنچه عشق نامیدیم...

به باور تقویم

کار از کار گذشته !

و در هزار توی خاطرات من

" هر نماد و نمود "

فرزند ناخواستۀ لحظه های گذشته ...
+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1388ساعت 16  توسط بیژن  | 

طِراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

 

تازه باران نگاهت زده بود

میان شاخه های خشکِ زمستان زده ام

زمین دوباره آرزویت کرد

زمان به چشم سبزتر آمد

جوانه جرأت یافت

حیات چهره نمود

امید رنگ رستخیز گرفت

تن عریانم از آفاق بهاری را دید

ریشه از خواب تبردار پرید ...

 

جرمم این بود و باد سرد حسود

چه ظالمانه به اعدام خنده هام آمد ...

دریافت تصویر با شعر

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1387ساعت 23  توسط بیژن  | 

ایستاده در نظارۀ چرخش های پوچ

 

هم پیاله با دو سه عکس

 

الاغ خاکستری یادگارت

 

در آغوشم میگیرد

 

و لبان بسته ات

 

می کوشد تا نخستین تبریک باشد

برای بیست و چهار سالگی ام...

تسلیت به اهالی فلسفه بخاطر درگذشت دکترزاکر زادۀ نازنین
تولدم مبارک!

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1387ساعت 14  توسط بیژن  | 

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر


فروغ حادثه ای نیست درخیال و سکوت
شب است و بغض و پنجره
ستاره هست و نگاه
و خاطرات رنگ برگشته
 
تنی نمانده بسوزم
به انتظار قسم !
دلی نمانده دگر
درد را بفهم باز
گریز بماند
کجاست روزنه تا روزهای سرگشته ؟
 
کجاست طرح خنده های تو؟
به موازات آسمان،کوچه ؟
کجاست مستی دیدارهای پی در پی؟
کجاست دل تنگی ؟
هنوز بوی تو دارد همیشه های دلم
 
حسرتی نیست در کمین اینجا
کینه ای نیست مشت کرده،نهان
به سرانگشت یادگار آن سفر کرده
به جای مانده فقط رد مبهم «تنها»
به زمستان شیشه های دلم...
 
 


 

+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1387ساعت 13  توسط بیژن  | 

تا چشم به هم زدیم او پر زد و رفت

افسوس در سرای دیگر زد و رفت

چشم فلک از هجرت او گریان بود

پیمانه به پیمانۀ مادر زد و رفت

 

غافلان همسازند

تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید

همساز سایه سانانند

محتاط در مرزهای آفتاب

در هیأت زندگان مردگانند

 

وینان دل به دریا افکنانند

به پای دارندۀ آتش ها

زندگانی دوشادوش مرگ

پیشاپیش مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و هم باره بدان نام که زیسته بوده اند

که تباهی

از درگاه بلند خاطرشان

شرمسار و سرافکنده می گذرد...

احمد شاملو

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1387ساعت 16  توسط بیژن  | 

فکر نکن دلم برات تنگ نمیشه

یا سرم خیلی شلوغه این روزا

بیا رو راستی به هم هدیه کنیم

گرچه بازار دروغه این روزا

 

میدونی که فاصله بهونه نیست

واسه خط خوردن خاطراتمون

روزای خوب دیگه تکرار نمیشن

تنها میذارن یه لبخند برامون

 

منو بی امون ببر پیش خودت

بشکن این سکوتُ با حرم صدات

بندازم دوباره تو حوض خیال

منو بی امون ببر پیش خدات

 

باغچه م از خزون که ترسی نداره

تا بهار بی امونت توی راست

به تموم قصه های ما قسم

نمی دونم منِ من بی تو کجاست

 

ابرای اینجا عقیمن همشون

خسته ام از آسمون بی بخار

جز تو بارونی کی نیس ، بی امون

روی صحرای تنم بازم ببار

 

کاری کن ستاره یاریم بکنه

بپیچه عطر دعا تو سحرام

آدمک ها همه اشکمن ، تو کاش

خنده های بی امون باشی برام

+ نوشته شده در  دوم مهر 1387ساعت 20  توسط بیژن  |