تبليغاتX
شعر خاکستر


شعر خاکستر

نوشته های بیژن داوری

ما بهار را

تنها حوصله‌‌‌‌‌ای دوباره می‌کنیم

و خیره می‌مانیم

در رقص مشکوک شاخه‌های سرخوشش.

نیشخندی،

گاه گر فراموش کنیم، حتی لبخندی،

و بر پیشانی‌های اتونخورده‌

دغدغه‌های تانخورده

میچینیم.

تُنگ ماهی را تَنگ در دست می‌فشاریم،

تا از دگرگونی بهار

شاخه‌ای هم که شده، بَرکنیم ...

 

زمستان

 در این خانه

جا خوش نکرده بود.

تنها در باور ما

انجماد اعصار،

از خیلِ تک‌لحظه‌هایی که آبستن رهایی ما بود

کوهی بلند و تاریک ساخت

که زمستان نیز میشدش نامید ...

 

به احترام زمستان سکوت کنیم،

و بهار را به تماشا بنشینیم

در تمام خانه‌ها

و در تمام سفره‌ها ...


نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1390ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط بیژن| |

اگرچه برگهای زندگیم میریزد،

حجاب مرگهای زندگیم میریزد

 

چه دیدی، آخر این قصه شاید اول بار

نقاب جنگهای زندگیم میریزد

 

همان تراکم اندوه در گلوی شبم

که با تگرگهای زندگیم می ریزد

 

هنوز ماه سرد انتظار زهری در

رگ پلنگ‌های زندگیم می‌ریزد

 

ولی به نام تو، با بوسه‌های بارانیت

غبار ننگهای زندگیم میریزد

 

گذر نمی‌کنم از صافی صداقت تو

تمام سنگهای زندگیم میریزد

 

قلم به رسم سکوتت همیشه وا داده‌ست

خطوط و رنگ‌های زندگیم میریزد...


نوشته شده در دهم اسفند 1390ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط بیژن| |

هر گوشه‌‌ای ازین خاک

سبز و سپید و سرخ

پرچمی ازشرافت برپاست.

زمین

مشکوک و پیر و غمین

از تاریخ می‌پرسد:

می‌توانی نام هر شهید را

بر صفحه‌هایت

جاوید

نگاه داری

و عطر ایشان را در سراسر حافظه‌ی خویش بِپراکنی؟

و تاریخ

با دهانی مات

زمزمه می‌کند: در این دیار

هیچت نشانی از یاران هست ؟ ...

 

هر گوشه ای ازین خاک دیرین

به بلندای تاریخ و به گستردگی زمین

پرچمی برپاست

سبز و سپید و سرخ

به نشانه‌ی اینکه شجاعت و پایمردی

تا ابد پابرجاست...


 

نوشته شده در پنجم مهر 1390ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط بیژن| |

فارغ از زمین، رها از زمان

به جستجوی معنایی آمدی

که در هیچ انتظاری جلوه‌گر نمی‌شد.

پروانه‌های احساس

بر شانه‌هایت جاخوش می‌کنند

وقتی ساکت و آرام

به گوشه‌ای می‌نگری؛

و بادهای خنک از نیمه‌های شهریور

یادت را

بر شانه

کوچه به کوچه

در گستره‌ای به امتداد حرف‌هامان

می‌پراکنند.

زندگی

در آستانه ی مهری تازه است

که با سرمستی از طنین صدات

زاده ‌می‌شود.

 

به پشت سر نگاه نکن

که بی ‌شمار خاطره،

پیش رو،

در تقلای تبلور است،

اگر عشق

اختیار کنی

و سایه های ترس را

با همین دو دست معجزه گر

از بلندترین پروازگاه‌های امیدت برداری.

 

از انتهای هر سیاهی

نقطه‌ای روشن از مرز فردا پیداست

و در ابتدای هر روشنی

ترسی از هجوم دوباره در آن نهان؛

لبخند که می زنی

تمام دغدغه های دنیا تمام می‌شود...

 

با تو

هنوز می‌توان

به سوی چهار فصلِ باورها گام برداشت؛

در تو

هنوز می‌توان

از بی‌رنگیِ آشنایی نشانی یافت؛

از تو

هنوز می‌باید

سراغ لحظه‌های شگفت و ژرف فهم را گرفت...

 

عطش آفتاب را به باران نگاهت مهمان کن

تف زمین را به لطافت قدم‌هایت.

از پس پنجره سفر کنی

به ستاره‌ها

سخاوت سحر را هدیه کرده‌ای.

تو، به دنیا آمدی

تا فرصتی تازه به هستی داده شود...

 

 

نوشته شده در چهاردهم شهریور 1390ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط بیژن| |

در نگاهت گم شدم من، کاش پیدایم کنی

یا به مهمانی دنیا غرق رویایم کنی

 

هیچ کس تنهایی‌‌ام را نیست محرم غیر تو

کاش نگذاری مرا تنهای تنهایم کنی

 

قطرهای افتاده بر دامان خاکم زآسمان

عاقبت ای کاش هم آغوش دریایم کنی

 

خانه کرده شب میان التهاب جاده‌ها

دست‌هایت را بده هم‌مرز فردایم کنی

 

مثل بازی‌های خوب کودکی بد نیست باز

بین «باشک‌»های قلبت عشق را قایم کنی

 

خستگی‌هام از صدای خنده‌هایت می‌درد

با بلندای همین احساس همپایم کنی

 

روبرو در آینه ، نزدیک تر از من به من

مانده تصویر من و تو تا هویدایم کنی ...

 


نوشته شده در دوازدهم مرداد 1390ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط بیژن| |

دیگر نیستم

کم کم

در صفحۀ روزگار،

همانی که

بودی و بردی

نفس ...


بی نفس

آن دم که پرنده تکفیر می شد

چه بی نفس به آسمان نگریستم

تا رد سپید پروازمان را

از آفاق خاکستریش

بگیرم

پس ...


پس واپسین نگاهت را

با اشک های سردم قاب میگیرم

تا باشد یادگاری برای قلبم

در

قفس ..

نوشته شده در بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط بیژن| |

Design By : Mihantheme