|
نوشته های بیژن داوری
|
تا چشم به هم زديم ديدم ، صد سال ميانمان جدايی
بی بال و پری به اوج پرواز ، با نغمه ی عشق بی صدايی
تا چشم به هم زديم ديدم ، رنگ از رخ دوستی پريده
در فصل شروع قصه ما ، ناخوانده به آخرش رسيده
تا چشم به هم زديم ديدم ، دنيا به سرم خراب گشته
آن چشمه ی چشم تو صد افسوس ، بر تشنگی ام سراب گشته
تا چشم به هم زديم ديدم ، نوری به شبم دگر نمانده
فردای ندامت تو اما بر خسته دلم اثر نمانده
تا چشم به هم زديم ديدم ، پرپر شده غنچه ی اميدم
بی صبح و سلام تو نمانده ، بر گرمی زندگی نويدم
تا چشم به هم زديم ديدم ، تنهايی من ادامه دارد
لبريز چو ابر نيست اما كاز عمق وجود من ببارد
تا چشم به هم زديم ديدم ، راهت به من غريب بسته ست
دست تو جدا ز شعرهايم ، قلبت ز ترانه ام گسسته ست
تا چشم به هم زديم ديدم ، بی نام تو گشته قصه هايم
برگرد تو نازنين تنها ، تنها به هجوم قصه هايم
حاصل حدود شانزده سال تحقيق استاد ارجمند و فيلسوف ارزشمند ما آقاي دكتر ايلخاني تاريخ فلسفه در قرون وسطي و رنسانسي شده است كه به حق مي توان آنرا كامل ترين منبع فارسي در اين زمينه محسوب نمود . ( هميشه پيش استاد شكايت مي كردم كه چرا زماني اين قدر محدود براي گذراندن اين كتاب پربار معين شده است . اما ناگفته نماند من در عين حاليكه اين درس را گذرانده ام هنوز با اين كتاب مشغول هستم و حتي در ابتداي راه ...)
اين كتاب همين امسال به عنوان كتاب برگزيده در ميان ساير كتب دانشگاهي انتخاب شد كه اين هم خود ...
به نظر من تمام راههاي پيشرفت دنياي امروز غرب در متون اين كتاب نهفته است و كمي با تا’مل بيشتر در آن مي توان به آنها پي برد . مثلا اينكه چگونه زمينه هاي عقلي و انتزاعي غرب به تدريج به زمينه هاي حسي و تجربي انتقال پيدا كرد ...
پيشنهاد مي كنم به هر شكلي هست از اين كتاب يه استفاده اي بكنيد . چيزي كه امروز مشهود است حجم وسيع كتاب ها در هر زمينه است اما بهره بردن از منابع دسته اول در هر بخشي خود يكي از دلايل رسيدن به نتيجه مورد نظر است . در انتها براي آشناي بيشتر با اين كتاب در اينجا به اهم مطالب آن اشاره اي گذرا مي كنم :
تفكر يهودي _ مسيحي/ آبا’ كليسا / پدران رسول / گنوسيسي گري / پدران مدافع يوناني زبان / مكتب اسكندريه / مكتب كاپادوكيه / ديونيسيوس مجعول / دنياي لاتيني / پدران مدافع لاتيني زبان / اوگوستينوس قديس / فلسفه هاي افلاطوني در قرون پنجم و ششم م. / كالسيديوس / فلسفه هاي افلاطوني غير مسيحي در قرن پنجم م. / بوئتيوس / شكل گيري قرون وسطاي فرهنگي و حاكميت كليسا / رنسانس كارولنژيها / يوهانس اسكوتوس اريوگنا / قرون دهم و يازدهم ميلادي / آنسلم قديس / قرن ودوازدهم ميلادي / گيللموس شامپويي / پطرس آبلاردوس / مدرسه’ شارتر / جهان شناسي و فلسفه’ سياسي متفكران نزديك به مدرسه ي شارتر / مدرسه’ سنت ويكتور / هوگونيس سنت ويكتوري / آكاردوس سنت ويكتوري / ريكاردوس سنت ويكتوري و ديگر متفكران مهم مدرسه’ سنت ويكتور در قرن دوازدهم ميلادي / پطرس لومباردوس / متفكران نظام رهباني سيسترسي / بدعتهاي مذهبي / انتقال فلسفه و علوم از سرزمينهاي اسلامي به غرب / ابن سينا / قرن سيزدهم ميلادي / دانشگاهها / فرقه هاي مسكينان / آمالريكوس بني و داويد ديناني / فرانسيسيان دانشگاه آكسفورد / روبرتوس گروساتستا / راجر بيكن / دومينيكيان دانشگاه پاريس / آلبرتوس كيبر / توماس آكوئيني / ابن رشديان لاتيني در قرن سيزدهم ميلادي / سيگريوس برابانتي / بوئتيوس داسياسي / ريموندوس لولوس / يوهانس دنزاسكوتوس / قرن چهاردهم ميلادي / يوهانس اكهارتوس و عرفان آلماني / گيللموس اوكامي / ابن رشديان قرون چهاردهم و پانزدهم م. / انتهاي قرون وسطي / نيكولائوس كوسانوس / رنسانس ...
چشم ها را بستم
آرزويم تو شدی
فكر رفتن كردم
سمت و سويم تو شدی
تا كه لب وا كردم
گفتگويم تو شدی
در ميان سكوت شبهايم
جستجويم تو شدی
زير باران پر احساس خيال
شستشويم تو شدی
هركجا بودم من
پيش رويم تو شدی...
نازنین در تمام قصه های من
هيچ كس جز تو نبود
همه اويم تو شدی ...
هنوزم هست قلبی پر تپش
دستی پر از معنای آزادی
لبی سرشار از آوازهایی که
زمین را پاک می جوید برای یک شکفتن
در دل احساس هر شادی ...
هنوزم هست پاهایی که رفتن را
شروعی تازه می جوید
و بی پروا دلی دارم
که عشق و معنی آنرا چه بی اندازه می جوید...
هنوزم هست هر فصلی برایم معنی ایجاد و اعدام
میان یک درخت خشک می بینم
شگفتی های یک باغ و درختی سبز اندام
و حتی در دل سرما گل امید می چینم...
هنوزم هست یک گوشه برای گم شدن
تماشای همان پروازهایی که
هنوز از دورها آبی است
خیال من هنوز از شوق آویزان
هنوزم ذهن مهتابی ست ...
خوب می دانی كه در چشمت گرفتارم هنوز
روز و شب خوابم ربودی باز بيدارم هنوز
نازنين با من مگو دل بر كن از تكرار من
گرتو تكرار منی جويای تكرارم هنوز
گرچه تن زخمی و خاكی در رهت افتاده است
نيست بر آيينه دل هيچ زنگارم هنوز
فاش می گويم به تو ، با من غريبی ات چرا ؟
رمز و راز من تويی ، دنيای اسرارم هنوز
من به پهنای اميد خود گل شوق تو را
در ميان اين كوير تشنه می كارم هنوز
می شناسم مرگ را بی وحشت اما قلب من
می تپد در سينه چون از عشق سرشارم هنوز
شعر هايم سوخت و خاكسترش در مشت من
باز می بينم تو را معنای آثارم هنوز
Tiamat
The Sleeping Beauty
1992
Alone I sit, I wonder why ?
You dream of love and so do I
But in your sleep you cannot see
This pain which is always haunting me
What I need I'll never feel
This world is for me unreal
So I drink to darkness with a candle lit
And through the whole night alone I sit
تنها نشسته ام ، متعجبم چرا ؟
رویای عشقت را من انجام می دهم
اما تو در خوابی و نمی بینی
که این نفرت همیشه با من است
به چیزی نیاز دارم که هیچ وقت احساس نمی کنم
این دنیا هیچ گاه برایم حقیقی نبوده
پس به سوی تاریکی با شمعی می نوشم
و به سوی تاریکی تنها نشسته ام
The sleeping beauty
She stops the bleeding
She stops the bleeding in my soul
She is fresh air in this stinking world
زیبای خفته
جلوی خونریزی را می گیرد
جلوی خونریزی جنازه مرا می گیرد
او هوای تازه ایست در این دنیای نفرت انگیز
The more I drink, the more I see
That suicide could be the key
To the place called paradise
Where pain not dwells, not hate nor lies
But if I look beyond all this
I reckon something I would surely miss
Because in my dreams I rule my life
And the sleeping beauty is my wife
هرچه بیشتر می نوشم ، بیشتر می بینم
خودکشی آخرین کلید ( راه ) خواهد بود
به سوی جایگاهی که فراخوانده می شود به بهشت
جایی که درد و نفرت و دروغ در آن زندگی نمی کند
اما اگر به همه اینها نگاه کنم
چیزهایی که فراموش کرده ام یادآوری می شود
چون در رویاهایم در زندگی ام قانون می گذارم
و زیبای خفته همسرم می شود
The sleeping beauty
She stops the bleeding
She stops the bleeding in my soul
She is fresh air in this stinking world
زیبای خفته
جلوی خونریزی را می گیرد
جلوی خونریزی جنازه مرا می گیرد
او هوای تازه ایست در این دنیای نفرت انگیز
با سكوتت بيشتر معنای بودن می دهی
در تلاقی با خودم حس سرودن می دهی
پا به پا تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم
باز وقتيكه مجالم لب گشودن می دهی
من ، تو
باز دوباره سلام
ما كجای فاصله هاست ؟
به دست ثانيه ها كشته شد
يا هنوز زنده ست ؟
خوب ، بگذريم
تو بگو باز كمی ابتلای امروزت
چه بود و من چه شدم در ذهنت ؟
من كمی خواهم گفت
رنگ فردا شبيه بغض كدامین خنده ست...
باز دوباره سلام
نكند باز بگويی به من از پنجره ها بيزاری
نكند من به تو گويم تمام قلب پريشانم را
نه ، نبايد گفت
بايد خنديد
بايد از خواندن اين قصه ها دل كند
بايد از انتهای حادثه در قلب سايه ها ترسيد...
و تو رفتی تنها
آخر قصه ی ما اینجا بود
خداحافظ همان کلامی بود
که تو در پشت خنده ها کشتی
( و در آن لحظه هیچ حرفی نیست )
نازنینم خداحافظ
پشت سر هیچ نگاهی به هرچه مانده مکن
شب و روز من با تنهایی
مثل یک برگ زیر پای بی تفاوتی است
تو برو
ماندن من مرگ من است ...
نازنینم خداحافظ
تو خودت شاخه ای از فاصله را هدیه ام آوردی
تو خودت خواستی که دور از هم
شعله خاطره ها را به دست باد دهیم
و من میان بهت و غرور
حرف آخر را زدم ...
نازنینم خداحافظ
بعد از تو نه سوی دگری خواهم رفت
که ببخشایمش هر آنچه که در قلبم هست
و نه دستی به کسی خواهم داد
اگر از سمت سادگی به سوی من آید
( به من آموختی که به دنیا باید
با غریبان آمیخت ، از غریبان آموخت )
نازنینم خداحافظ
ببخش من را گر بی بهانه ای تو را به سوی خود خواندم
آن زمانی که بهانه تمام ماندن بود
من فقط جوشیدم
همه حرفی تازه بودند و
من فقط خندیدم
ببخش من را گر هرچه که می آمد با من ، گفتم ...
من تو را می بخشم
اگر باور نکردی آنچه با من بود
اگر حتی ندیدی قطره ای را که برای تو بروی گونه ی تنهایی ام خشکید
یا حتی نفهمیدی چگونه دوستت داشتم ...
نازنینم خداحافظ
نخواهم گفت هرگز نقشی از تو
پیش چشمانم نخواهم ماند
نخواهم گفت هرگز هیچ جایی نیستت در کنج تنهایی من
هرگز نخواهم گفت دیگر نگاهی نیست
آهی نیست
یا از یاد خواهم برد آن حرفی که بر قلبم تو حک کردی ...
نازنینم خداحافظ
یاد آن روز بخیر که به تو می گفتم
(( خداحافظ ولی مردانه باید گفت تاپیوند و ریشه هست پا بر جا
و تا خورشید می تابد
و تا اینجاست دستی و دلی از مرگ بی پروا ...))
نازنینم خداحافظ
میان ما هر آنچه بود ، گذشت
من و تو سوی فرداها روان هستیم
پرید از چشمهایم خواب دیروزت
من و تو ، حال تفسیر میان دو غریبه در جهان هستیم...
اشك هايم را ببين سرد است و بی جان نازنين
باختم خود را به چشمان تو آسان نازنين
باز جريان تمام لحظه هايم با تو است
تا ته اين كوچه گردی های حيران نازنين
كاش بودی تا ببينی در هجوم بی كسی
باز می خوانم تو را با چشم گريان نازنين
بی تو بودن مرگ من در وحشت تاريكی است
همچو برگی در ميان خشم طوفان نازنين
پشت حسرت های سوزان دلی پر تاب و تب
كلبه ای اينجاست دور افتاده ، ويران نازنين
با دو دست شوق ، قلبم كاش ميشد می نوشت
پشت پلكت قصه ای از عشق پنهان نازنين
ساده و بی پرده گفتم پر ز احساس وجود
دوستت دارم ، نمی گردم پشيمان نازنين
با تو لبريز از غزل هايی همه پر رمز و راز
بی تو اما واژه هايم رو به پايان نازنين
حرف بسياران برايم هيچ اما خود بگو
چيست من را پاكی اين عشق تاوان نازنين ؟
دست بی منت بكش بر بال تنهايی من
می تپد قلبش ولی زخمی و بی جان نازنين
گرچه در فكرت اسيرم ، عاشقانه می رهم
خود شكستی بر دل من قفل زندان نازنين
كاش با نور تو مهتابی ترين مستی من
آسمان تيرگی می شد درخشان نازنين
كاش می گفتی كنون با من كه هستم پيش تو
ختم می كردی تو اين شعر پريشان نازنين