|
نوشته های بیژن داوری
|
كنار من در اينجا
واژه ها چيزی برای لمس اعماق جدايی هاست
هر حرفی لباس كهنگی بر تن
و هر نامی تداعی مي كند نام تو را با من
نمی دانم دچار يك عبورم
يا هنوزم خاطرات كهنه ، بندی است
من نمی دانم اسير يك طلسم سرد
در آوار مرگ فرصت تو
يا در آتش يك حسرت سوزنده
در قلب جدايی ، فاصله ، بغض و سكوت و درد می سوزم...
كسي چیزی نگوید كاش !
من از هيچ سرشارم
نه می بينم ، نه می خواهم ، نه می گويم
نه می رويم ، نه می بارم
نه در آغاز حرفی نو
نه در پايان تكرارم
فقط لحظه به لحظه می كشم تصوير ما را
فقط در پيله خاموش خود با مرگ می مانم...
پناه اشك های من ، صبوری های يك سينه
رفيق دست سرد من فقط خاكستر شعری
كه هرگز باورت را يك نفس پيدا نكرد
- خوب می دانی كه در چشمت گرفتارم هنوز
روز و شب خوابم ربودی ، باز بيدارم هنوز -
تمام آنچه می ماند
فراموشی حرف من
تقلای خيالی مبهم از جنس پريشانی
شكستن های آيينه ...

Anathema
Regret
As I drift away... far away from you
I feel all alone in a crowded room
Thinking to myself
There's no escape from this
Fear"
Regret
Loneliness…"
از هنگاميكه طرد شدم ... دور از تو
در اتاقي شلوغ هم احساس تنهايي مي كنم
و با خودم اندیشیدن
هيچ گريزي از اين نيست
ترس
پشيماني
تنهايي ...
Visions of love and hate
A collage behind my eyes
Remnants of dying laughter
Echoes of silent cries
تصاوير عشق و نفرت
تلفيق رنگها در پس چشم هايم
پس مانده ي خنده هاي مرگبار
انعكاس گريه هاي خاموش
I wish I didn't know now that
I never knew then …
Flashback
Memories punish me again
Sometimes I remember all the pain
That I have seen .
Sometimes I wonder what might
have been .
اي كاش اكنون نمي دانستم كه آن زمان نفهميدم ...
بازگشت خاطرات مرا دوباره مجازات مي كنند
كه هرگز نديده ام
گاهي اوقات در حيرت آنچه مي توانست باشد مي مانم
Visions of love and hate
A collage behind my eyes
Remnants of dying laughter
Echoes of silent cries
تصاوير عشق و نفرت
اختلاط رنگها در پشت چشم هايم
بقاياي خنده هاي مرگبار
انعكاس فرياد هاي خاموش
And sometimes I despair
At who I've become
I have to come to terms
With what I've done.
و گاهي اوقات مايوس مي شوم
از اينكه چه شده ام
مجبورم به شرايطي بروم
با آنچه كرده ام
The bittersweet taste of fate
We can't outrun the past
Destined to find an answer
A strength I never lost
I know there is a way
My future is not se
For the tide has turned
But still I never learned to live
Without regret.
طعم تلخ و خوش سرنوشت
ما نمي توانيم از گذشته پيشي بگيريم
مقدر براي يافتن يك پاسخ
يك نيرو كه هرگز از دست نداده ام
آينده واقع نشده است
براي جرياني كه دگرگون شده است
اما هيچ گاه هنوز زندگي كردن را نيآموخته ام
بدون پشيماني
قلم امروز محتاج است
نوشتن كار فردا نيست
نظم بر هم بزنيم
قانون دنيا نیست اينكه روز تا شب را
اسيرآب و نان باشيم
سهم ما هنوز از درك زيبايي يك پروانه پا برجا ست
ساده تر بگويم : عشق سهم ماست
كمي باور فقط بايد
سراغ از ساعت " عمري كه رفت "هرگز !
همين حالا فقط فرصت براي زندگي داريم
هست ها را در خيال مبهم ترسيم فردامان
به باد آرمان هايي كه بي اندازه محكومند
نبايد داد
پند در دستان هر كس هست
آموزگاران هم فراوانند
نپنداریم دانشگاه تنها جاي استاد است
در پشت حصار تنگ " دانايي توانايي ست "
استادان چه بسيارند ... !
نوشتن كار فردا نيست اگر امروز مي بينيم
قلم امروز محتاج است
اگر چشمان خود را خوب بگشاييم
در مشت " بزرگان هرچه مي گويند "
به جز خاك " خودم هرگز نمي دانم " نخواهد بود
آستين همت انديشه را بايد به بالا زد
تست معرفت حتي اگر دشوار
نبايد شانه خالي كرد از كنكور سخت سرد و گرمي را چشيدن
دو واحد اختياري "قايقي خود ساختن " را پاس بايد كرد
موجه نيست غيبت در كلاس " زندگي را دوست مي دارم "
براي امتحان " دوستي همواره پابرجاست "
يك شب خواندن "قلبم برايت مي زند "
قبولي در رفاقت را نمي آرد ...
عشق تنها از تو گفتن ، با تو بودن نيست
عشق لمس هرچه زيبايي كنار توست
پا به پاي تو چشيدن هرچه تلخي را
عشق در يك جمله همراهي ست
قلم امروز محتاج است
و من شعر خودم را بازتاب هرچه پيش آمد
بروي كاغذي كاهي و تا خورده
و افتاده كنار و گوشه اي ، هرگز نمي بينم
و از آنسوي ديگر
حرف هايم حاصل وهم و خيالم نيست
كه ميلاد تمام شعرهايم در دل بيداريم بوده
و ساده تر : شعرم را سلامم باز مي گويد
"سلام من صداي وسعت تنهايي ام در شب
سلام همان اميد تا صبح است
سلامم را تو پاسخ گوي ..."