|
نوشته های بیژن داوری
|
يادم نيست كي بود كه اين بلاگ رو رها كردم . اما مطمئنم در اين مدت نه طي طريق كردم ، نه در به در دنبال يك حرف تازه بودم . تنها و تنها نظاره . همين كه پشت صندلي قديمي ام ... كم چيزي نبود . خواهم گفت ...
***
آرام آرام آمدم در راه پله ها
مطمئن از اينكه كسی منتظرم نيست
و نگاهی كه به پايين انداختم
سرگيجه استقبالم شد
كت و شلوار بر تن
نشان عذاب برازندگی ...
دو قدم پايين تر
سنگين و مرگ آور
بدتر از تحمل خنده های دندان تيز يك مشت كثافت سرمايه دار
و نفس هايی كه سرد تر...
نزديك تر به سقوط در نيمه شب تابستان
جشن ملی حيوانات
نعره هايی كه غايب بودند
آدم برفی در فريزر
و حالا می رسم به انتها
انقضای مصرفم ...