تبليغاتX
شعر خاکستر
نوشته های بیژن داوری

 

 يادم نيست كي بود كه اين بلاگ رو رها كردم . اما مطمئنم در اين مدت نه طي طريق كردم ، نه در به در دنبال يك حرف تازه بودم . تنها و تنها نظاره . همين كه پشت صندلي قديمي ام ... كم چيزي نبود . خواهم گفت ...

 

 ***

آرام آرام آمدم در راه پله ها

مطمئن از اينكه كسی منتظرم نيست

و نگاهی كه به پايين انداختم

سرگيجه استقبالم شد

كت و شلوار بر تن

نشان عذاب برازندگی  ...

 

دو قدم پايين تر

سنگين و مرگ آور

بدتر از تحمل خنده های دندان تيز يك مشت كثافت سرمايه دار

و نفس هايی كه سرد تر...

 

نزديك تر به سقوط در نيمه شب تابستان

جشن ملی حيوانات

نعره هايی كه غايب بودند

آدم برفی در فريزر

و حالا می رسم به انتها

انقضای مصرفم ...

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1384ساعت 23  توسط بیژن  |