|
نوشته های بیژن داوری
|
نه حسرتی در کمین است
نه کینه ای در مشت
و نه فرازی در
نگاه
بادها هم مرثیه خوان نمی شوند
نیشخند کنایه های دلمرده را
پناهی نیست
و افقی از جنس تبرک
پیدا
هزار پاییز
در گلدان خاطرات ترک خورده ام می کارم
به رسم التهاب و
سکوت ...
همان نفسی
که نیستی ...
تو خطوط شباهت را تصوير كن
آه و آهن و آهك زنده را
دود و دروغ و درد را
كه خاموشي تقواي ما نيست .
سكوت گندم
مي تواند
گرسنگي باشد و
غريو پيروز مندانه ي قحط
سكوت آب
مي تواند
خشكي باشد و عطش فرياد
همچنانكه
سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت انسان
فقدان جهان و خداست :
غريو را
تصوير كن !
عصر مرا
در منحني تازيانه به نيشخط رنج ....