تبليغاتX
شعر خاکستر
نوشته های بیژن داوری

*فکر کنم سه سالی از نوشتن این شعر گذشته...از زیر خاک کشیدمش بیرون تا خواننده ها و منتقدهای بی شمار این بلاگ احساس دل تنگی نکنن !!!... تقدیمش می کنم به تنها منتقد همیشگی و دوست با معرفتم امیر هدایتی

 

با توام ! باش دمی

پرده بگشای ز اسراری كه

در سینه تنهایی تو مدفون است

سخنی گوی ز رویای شب برفی یأس

از همان چشمی که

هرگز آرامش تصویر گل و شبنم را

در تلاقی با صبح

به كنج حافظه نسپرد

 

با توام ! باش دمی

تو كه هستی ؟

نكند آنكه خطر را بوسید ؟

تندی حادثه ها را هم دید ؟

و پس از شب ها تلاش عبث

به صبح یاس رسید؟

تو همان خاطره مرگ صدای مهری ؟

یا كه گرگی به ستوه آمده از دست قفس های زمان ؟

یا كه ترس كتك از دست تعصب

برای مشق رهایی

یا همان تشویشی كه

 در فرار از حصار خموشی ست ؟

 

با توام ! باش دمی

تو كه هستی ؟

سالهای انتظار

یا كه قلبی بی قرار

چشم های منتظر

یا همان پای فرار ؟

 

با توام ! صبر كن

که تو را در ته معنای زمان می یابم

در تلاقی حس مرگ و امید

و گره خورده به اعصار جهان می یابم

 

با توام ! باش دمی

دست بردار ز سودای صدا

كه آن سرای سكوت سهم توست

بگذر از وسوسه كوه غرور

زندگی كن ساده

خاكی و افتاده

و به آفاق خیال خام فردا منگر

پشت سر را بگذار

"پشت سر خستگی تاریخ است"

پشت سر مرگ هم آوایی ابر و باد است

پشت سر آوارخشم بلاست

تو به اكنون اندیش

سر بكش جام كنون را به سلامت با عشق

قدم به كوچه حالا بگذار...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم شهریور 1385ساعت 20  توسط بیژن  | 

عشق را

صبوری یافتم

آن دم که

نگاه خیره ی سالیان بر باد رفته ام

در سلول های مسکوت

با سردترین قانون این بازی پیوند می خورد

قهرمان داستانم دریافت

دست از جان شستن خویش را

در بی سو ترین نقطه ی تاریخ ....

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1385ساعت 22  توسط بیژن  |