تبليغاتX
شعر خاکستر
نوشته های بیژن داوری

بهار می آید

با نسیم هایش

که دستی بر سر یتیم شاخه ها شود

و در سر راه لشگر ناگزیرش

ثانیه های پر معنای زمستان

پایمال طراوتی بی در و پیکر ...

 

همه چیز در هم آمیخته

خون و خیال و خاک

عشق و شهوت و مرگ

حسرت و اوج و خاموشی ...

 


 

Still drunken of spring's shining meadows and the myriads of flowers,
we shut our eyes to the beauty and fell asleep

هنوز مست از تلالوی چمنزارهای بهاری و گل های بسیار

که چشمان خویش را بر زیبایی بستیم و احساس خفتن کردیم ...


...and oblivion erased our memories of fall and blinded our eyes.
Overwhelming were the days, as autumn embraced
the land of zephyr kissed the sky with passion...

و نسیان خاطرات سقوطمان را محو کرد و چشمهایمان را کور

روزها جانفرسای بودند ، آن هنگام که خزان سرزمین باد صبا را در آغوش کشید ، بر آسمان بوسه ی از شهوت زد...


But more seldom we remembered the perfume
of a long withered spring and summer's caress
faded like a candle in the wind, leaving a legacy of gold...

ولی ما بسیار کم عطر یک بهار پژمرده را بخاطر آوردیم و دست نوازش تابستان بسان شمعی در باد محو شد در حالیکه میراثی از طلا را رها می کرد ...

 

...and still we slumbered - dreamless and forlorn...

و هنوز ما در خوابی سبک بودیم – بی رویا و سرگردان - ...


But for the sleepless who perceive, a blossom's tearwill be a monument of those long faded summers
and bears the seed of a new spring…
اما برای خواب زدگانی که در می یابند ، اشک یک شکوفه یادگاری از آن تابستان های از میان رفته است و بذر یک بهار تازه را دربر دارد ...

 

 

and those will feel no mourning as fall
grands them a farewell kiss in the orchid-fileds
because their gardens will gleam everlasting...

و آنها دیگر احساس ماتمی ندارند که سقوطی باشکوه در زمین های ارغوانی بوسه وداع را بر آنان زد ، زانرو که باغ هاشان تا همیشه خواهد درخشید ...

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11  توسط بیژن  | 

قفس

با پرنده معنی یافت

پرنده با پرواز

و پرواز با

آزادی ...

 

در کشمکشی سخت

که مولود عزلت خیالمان بود

تنها ستیزی این چنین

باور پذیر ...

+ نوشته شده در  چهاردهم اسفند 1385ساعت 9  توسط بیژن  | 

ساده دوست داشتنت

آنگونه که در پیچیده ترین تبیین ها نمی گنجید

از لابلای تقلای رسم و رنگ

چیزی را طلب نمی کرد...

 

انگار داشت امواج قلبم

زمین گیر خاک مرده می شد

که آســــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــان را

هدیه ام کردی

تا من برایت از صبح

ب

ا

ر

ا

ن

بیاورم...

 

تنهای غروب مبهم شهریوری !

من و تو

هیچ گاه به پایان نمی رسیم

فصل ها شهادت می دهند ...

 

+ نوشته شده در  سوم اسفند 1385ساعت 11  توسط بیژن  |