تبليغاتX
شعر خاکستر
نوشته های بیژن داوری

آنقدر بزرگ بودی که با رفتنت

چیزی از مهربانی کم شد

دستانم از ستاره کوتاه

و گلدان هایم بی سروسامان ...

 

مادر بزرگ !

هنوز داغ افتادنت

بر پیشانی پشت بام است

و پله ها

مبهوت افتخار رساندنت به خدا

چه کسی می دانست

که آشناترین عابر شب کوچه های دوردست بارانی

با لبی تشنه

به مرگ افتخار همراهی خواهد داد ؟

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 20  توسط بیژن  | 

دیگر عاشقانه ای نیست

تا در آن درنگی باشد

یا نباشد

 

وقتی پرنده به پرواز شک می کند

آقاق هم بی شکوه می شوند

و خاک را می بینی

که بی تعارف تر از همیشه

مأمن بی اعتبار ترین ها می شود ...

 

+ نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1386ساعت 14  توسط بیژن  |