تبليغاتX
شعر خاکستر
نوشته های بیژن داوری

سلام را تو پاسخ گوی

ای همسایه در بن بست های بی خداحافظ

فریب و فاصله

شد حاصل باغ مترسک ها

قلم برداشتم امشب

چه بی تردید

صد بیراهه طی کردم

که هدیه ات کنم تنها سلامی تازه

در خواب مترسک ها و

نقاشی کنم در بوم تنهایی مان

یک قلب و یک خورشید ...

 

سلامم را تو پاسخ گوی

ای تازه ترین آغاز همراهی بی منت

تویی باران

با دیوارها خلوت نشینم من

رها کن دست از دست غریبی و

رهایم کن از این و آن ...

 

سلامم را توپاسخ گوی

بگشایم دوباره در

به دنیایی که در آن دوستی ها

پاک و بی اندازه

در خود ماندنی باشد

تکیده شانه های اعتماد من

بیا بشکن سکوت سوختن را

سرکن از نو شعر یکرنگی

همان شعری که سرتاسر نگاهی خواندنی باشد ...

 

سلامم را تو پاسخ گوی

با یک شاخه فهم بکر از فردا

به دیدار شب زخمی و تبدارم بیا باقی ست تا در تن

هنوزم نیمه جانی سخت سرگردان

مجال اندک با هم شدن

تقسیم تنهایی من با توست

شکر حق

که پاسخ خود سلامی تازه است و

حرف های بسیاری در درون پنهان ...

 

4 / 5 / 86

در بوم تنهایی مان ... یک قلب و یک خورشید ...

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1386ساعت 20  توسط بیژن  | 

تمام واژه

تمام آشنایی

تمام عشق

در غربت ناتمامم

کوچید و رفت

تا کوچه هایم به درازای همیشه ببارند ...

 

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1386ساعت 22  توسط بیژن  |