تبليغاتX
شعر خاکستر
نوشته های بیژن داوری

هردم از روی تو نقشی زندم ره به خیال

با که گویم که درین پرده چه ها می بینم ؟

 

دیده از دست کسی خونبارست

که دیدنم آموخت

شکست بال و پر

افسوس دور شد آنکه

پریدنم آموخت

 

 

بامداد خاکستری

کوچ انگاره های خط خورده

آویخته به چار فصل ِ انکار

یک کوله نبسته

کنار پنجره

خیس...

 

چه خلوت بی نوازشی ست !

منم و گمشده هایم

منم ، همیشه که هیچ ...

 

دیده از دست کسی خونبارست

که دیدنم آموخت

شکست بال و پر

افسوس دور رفت آنکه

پریدنم آموخت

تازه باران نگاهش زده بود

میان شاخه های خشک زمستانی من

با هجوم مرداد

تکیدنم آموخت...

+ نوشته شده در  پانزدهم آذر 1386ساعت 18  توسط بیژن  | 

بیست و سومین پاییزِ سربزیرِ تهی ماندن

در گذر بود

که این تن

بی تاب بیست و چهارمین زمستانِ آکنده از معنای

من ...

 

تولدم مبارک

+ نوشته شده در  ششم آذر 1386ساعت 23  توسط بیژن  |