تبليغاتX
شعر خاکستر
نوشته های بیژن داوری

تا چشم به هم زدیم او پر زد و رفت

افسوس در سرای دیگر زد و رفت

چشم فلک از هجرت او گریان بود

پیمانه به پیمانۀ مادر زد و رفت

 

غافلان همسازند

تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید

همساز سایه سانانند

محتاط در مرزهای آفتاب

در هیأت زندگان مردگانند

 

وینان دل به دریا افکنانند

به پای دارندۀ آتش ها

زندگانی دوشادوش مرگ

پیشاپیش مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و هم باره بدان نام که زیسته بوده اند

که تباهی

از درگاه بلند خاطرشان

شرمسار و سرافکنده می گذرد...

احمد شاملو

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1387ساعت 16  توسط بیژن  | 

فکر نکن دلم برات تنگ نمیشه

یا سرم خیلی شلوغه این روزا

بیا رو راستی به هم هدیه کنیم

گرچه بازار دروغه این روزا

 

میدونی که فاصله بهونه نیست

واسه خط خوردن خاطراتمون

روزای خوب دیگه تکرار نمیشن

تنها میذارن یه لبخند برامون

 

منو بی امون ببر پیش خودت

بشکن این سکوتُ با حرم صدات

بندازم دوباره تو حوض خیال

منو بی امون ببر پیش خدات

 

باغچه م از خزون که ترسی نداره

تا بهار بی امونت توی راست

به تموم قصه های ما قسم

نمی دونم منِ من بی تو کجاست

 

ابرای اینجا عقیمن همشون

خسته ام از آسمون بی بخار

جز تو بارونی کی نیس ، بی امون

روی صحرای تنم بازم ببار

 

کاری کن ستاره یاریم بکنه

بپیچه عطر دعا تو سحرام

آدمک ها همه اشکمن ، تو کاش

خنده های بی امون باشی برام

+ نوشته شده در  دوم مهر 1387ساعت 20  توسط بیژن  |