|
نوشته های بیژن داوری
|
تا چشم به هم زدیم او پر زد و رفت
افسوس در سرای دیگر زد و رفت
چشم فلک از هجرت او گریان بود
پیمانه به پیمانۀ مادر زد و رفت

غافلان همسازند
تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید
همساز سایه سانانند
محتاط در مرزهای آفتاب
در هیأت زندگان مردگانند
وینان دل به دریا افکنانند
به پای دارندۀ آتش ها
زندگانی دوشادوش مرگ
پیشاپیش مرگ
هماره زنده از آن سپس که با مرگ
و هم باره بدان نام که زیسته بوده اند
که تباهی
از درگاه بلند خاطرشان
شرمسار و سرافکنده می گذرد...
احمد شاملو