تبليغاتX
شعر خاکستر - خواب بهار
نوشته های بیژن داوری

طِراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

 

تازه باران نگاهت زده بود

میان شاخه های خشکِ زمستان زده ام

زمین دوباره آرزویت کرد

زمان به چشم سبزتر آمد

جوانه جرأت یافت

حیات چهره نمود

امید رنگ رستخیز گرفت

تن عریانم از آفاق بهاری را دید

ریشه از خواب تبردار پرید ...

 

جرمم این بود و باد سرد حسود

چه ظالمانه به اعدام خنده هام آمد ...

دریافت تصویر با شعر

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1387ساعت 23  توسط بیژن  |